یک روز پاییزی

مدتیه از دست همسری عصبانیم ...خیلی خیلی ناراحتم.نمیدونم احساس میکنم یک چیزی سر جاش نیست .حالا این گمشده چیه نمیدونم . فقط سر جاش نیست . 

البته بیشتر از اون ازدست خودم ناراحتم .دلم غم داره . فکر میکنم  در حقم ظلم شده ..دیده نشدم ..شنیده نشدم و خودم هم هی وسط کم کاری کردم ..

صبح که از خواب پاشدم همسری و پسرم هنوز خواب بودند .چایی دم کردم و همسری و از خواب بیدار کردم .امروز بر خلاف همیشه که قصد نداشتم  دلبندم و بفرستم مهد دیدم زودتر از هر روز از خواب بیدار شده و میخواد بره مهد . خلاصه از رفتن منصرفش کردم و همسری بعد خوردن یک لیوان چایی رفت سر کار و من موندم و یک خونه آشفته و یک پسر کوچولوی غرغرویه گرسنه و یک هوای ابری پاییزی و دلی گرفته و غمگین و خسته .... صبحونش و روبراه کردم وبعد رفت سراغ اسباب بازیهاش و من لباس بود که مینداختم داخل لباسشویی در حالیکه هوا بارونی بود و مجبور شدم لباسهای شسته رو روی دسته صندلی کنار بخاری پهن کنم . بعدشم برای پسری ماکارونی درست کردم و برای همسری یک غذای من درآوردی با قارچ و سویا و سیب زمینی و سیر و پیاز و پنیر پیتزا .که با استقبال گرم همسری مواجه شدم . ولی بعد غذا یک دلخوری بوجود اومد که تصمیم دادم مدتی بی محلی بذارمش ...البته شما جدی نگیرید چون من از این تصمیمهای کبری خیلی میگیرم ولی عملی نمیکنم . در هر صورت اگه بی محلی نذارم حداقل کمب جدی تر از قبل برخورد خواهم کرد . ..به امید بهبودی 

/ 3 نظر / 12 بازدید
خريد vpn

خريد vpn خريد وي پي ان خريد کريو خريد kerio خريد ساکس فروش vpn خريد vpn براي موبايل vpn رايگان http://sabavpn.asia

عمه

[تعجب][لبخند]حیف نیست؟پسرتوازگرمای مهربانی محروم نکن.هرچی که باشه توگرم باش[لبخند]

زندگی

سلام، یعنی می خوای شوهرت رو کم محلی کنی؟